دفتر خالی

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تاچند ورق خواهد خورد؟

بی حوصلگی

گاهی در اوج بی حوصلگی و روزمرگیِ مدام، اتفاقی می افتد که حالمان را بهتر می کند. نه یک اتفاق خاص و ویژه، نه. ..

شاید تنها مثلاً روزت متفاوت تر از روزهای دیگر می گذرد. یا فقط یک حس آرام و دلنشین، یک خاطره ی دور، یک خیال نزدیک برای لحظاتی دلت را روشن می کند. یا می بینی داری به سادگی از یک چیز ساده لذت می بری.

چیزی به سادگی لمس نسیم خنک پاییز با بوی خاک و برگ و باران، به خوبی قدم زدن بدون فکر و خیال اضافی، به هیجان دیدن انبوهی از بلال در گوشه ی پیاده رو، به خوشمزگی یک لیوان شکلات داغ، به رنگارنگی بساط یک زن کولی دست فروش، به قشنگی قابی با زمینه ی یاسی و ارغوانی، به غافل گیری هدیه گرفتن زود تر از زمان موعود، به آرامش یک جای دنج و دوست داشتنی برای غذا خوردن، به حس کردن رایحه ای جا مانده از یک عطر. و امروز حال من خوب است.

حالی خوب و آرام. آرام به آرامی یک باران نم نم در یک عصر دم کرده اما دوست داشتنی.

+ نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393 ساعت 11:53 توسط nafise |


مرا دست کم نگیر

همیشه قصه های شیرین، پایان دلخواهی ندارند. مثل قصه ی ما که داستان کهنه ی رفتن و نرسیدن است.

راستی این قصه ی بی سرانجام از کجا شروع می شود؟

از آنجایی که دوستم داری؟ یا از اینجایی که بسیار دوستت می دارم؟

از همین جایی که دلم برایت تنگ است. از همین جایی که جای خالی توست.

جایی که شاید برای همیشه تا ابد خالی بماند. جایی که کسی از آن خبر ندارد، حتی خودِ تو. جایی که قد تمام بودن های سرسری و نگاه های ناتمامت هم به آن نمی رسد.

جایی شبیه یک اتاقک پنهان پشت یک دیوار با پلی از خاطرات جوان مرگ و رویاهای خواب زده، جایی که به نامت سند خورده اما هرگز حضور تو را نخواهد دید.

رویای پنهان من، دوستت دارم و می دانم روزهای سختی پیش رویم خواهد بود.  شاید در فردا هایی دور

اما خواهند آمد روزهایی خیلی سخت. روزهای داشتن و نداشتن. و من زاده ی روزهای سخت و سنگینم. زاده ی اعترافات سخت. بالیده ی امید برای رسیدن به آرزوهای دور از دست.

مرا دست کم نگیر. وقتش که برسد سنگ می شوم. کوه می شوم. می ایستم در برابر هر چه باد.

در انتظار، هر چه باداباد.


+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1392 ساعت 20:3 توسط nafise |


اگر دل بـدهی

مـغـرورم
اما اگر دل بـدهی
غــرورم را فرش زیر پایت می کنم !
خـودخـواهـم
اما اگر دل بـدهی
تمام خـواسته هایم در تـو خلاصه می شود !
پـیـچـیـده ام
اما اگر دل بـدهی
برایـت تبدیل به یک جمع سـاده می شوم !
لـجـبـازم
اما اگر دل بـدهی
آتـش می زنم هر آنچه با تو سر لـج دارد !
آری !
تمام این ها هستم !
ولی اگر تـــو دل بـدهی
می شوم یک آبــانــی عـاشـق ...
همان که همه آرزوی داشـتـنـش را دارند ... !!!

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1392 ساعت 18:46 توسط nafise |


............

یه دنیا ازت ممنونم..........



من این حس قشنگ و مدیون تو هستم........


+ نوشته شده در شنبه 21 دی1392 ساعت 13:30 توسط nafise |


فال یلدایی......

هی.......فلانی.......!!!!!!! با توام.......

میگویند دلت با من نیست.........تورا با دیگری دیده اند......

همه میگویند ....همه فهمیده اند دلت را زده ام.......

میگویند او با دیگری خوش است و تو اینجا در نبودش نا خوش......

همه فهمیده اند مرا نمیخواهی جز خواجه حافظ شیرازی.....!!!!!

دلم به حافظ خوش بود.....به او که وقتی با ذوق به نیتت فال میگرفتم دل گرمم میکرد

امـــــــــــــــــــــــا......

اوهم در فال یلداییش گفت سرگرم دیگری هستی.....

و باز وقتی تنها شدی به یادم خواهی افتاد.......

مات شدم........تمام امیدم یکجا خشک شد وقتی به امید وصالت فال گرفتم و

حافظ از عشق تو با اوگفت........

خوش باش................با سرگرمی جدیدت خوش باش.......

پ.ن:

خدایا سیر شده ام.........صورت حساب لطفا...!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1392 ساعت 13:13 توسط nafise |


باورت شد....؟؟؟؟

شاید روزی شروع شدی.....امدی.....بودی.....سلام دادی وسکوت گرفتی.....

اصرار کردی و انکار گرفتی.......دل دادی ولبخند گرفتی.....

چه داد و ستد نا عادلانه ای.....توامدی ......ماندی .....سلام دادی و دل سپردی....

اما من خندیدم و سکوت کردم......وتو سکوتم را رضایت نامیدی و من اصرارت را ناچاری.....

توخوشحال از اینکه با سلامی دلی اسیر کردی .....ومن راضی از اینکه با سکوتم دل ندادم....

اسیر دلی شدی که به خیالت صید کرده بودی  و ماندی به پای دلی که  فقط لبخند زده یود.....

ماندی و خودت را مالک صید دانستی.....اماغافل از اینکه صیدی در کار نیست......

نه صیدی هست و نه اسیری و نه دلی........

توماندی و دلت.... تو ماندی و خودت و خیالت....

یه خیال صید ماندی و ندانستی و توی اون معامله چه بهای سنگینی دادی

دل در برابر لبخند.....!!!!!!

حالا من میپرسم.... باورت شد؟؟؟ این معامله را به سود تو به هم زدم.....

سخت بود بعد بفهمی چه ارزون داشتی دل میدادی.....

دلـــــــ در برابر یک لـــــــــبخند.....



نفیسه نوشت:

حالا تو باورت شد از اول هم نبودی...؟؟!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1392 ساعت 20:31 توسط nafise |


پاییز

پاييز در راه است و با دلهره هاي من خواهد رسيد

مهر مي ايد باتو.......

پاييز در راه است و من زير چتر مهر منتظر امدنت......

دلشوره دارم .....پاييز مي ايد و من دلشوره دارم .....

اعجاز اين فصل ممكن كردن غير ممكن هاست.....

هنوز از پاييز ميترسم...با اينكه در دل ان جا گرفته ام....

ميترسم از اون خواب لعنتي .....از نبودنت ......از تنهايي دستانم.......

از اون بارون شوم پاييزي.......ازاون معجزه اي كه اتفاق نيافتاد....

ميترسم نكند اعجاز پاييز امسالم تعبير خوابم باشد ......

چه بايد كرد ....چه بايد گفت .....مرا قراري نيست ....

باز پاييز ديگريست.....


نفس بكش.....

بويش را حس ميكني؟....صداي گام هايش را ميشنوي ؟

چه طنازانه راه ميرود و چه دلبرانه ديوانه ميكند....

اه كه چقدر دلم اغوش پاييز را  مي خواهد....

براي عشق بازي با خش خش برگ ها....

براي بوسه بر قلم و دفتر شعر ها.....

براي كوك كردن تار زندگي بابارانش...

اين پاييز كه بيايد برايت عاشقانه مينوازم تار زندگيم را.....

 پاييز نزديك است وهوا باراني....بيا زير چتر خيالم....باتو همراه ميشوم....دست در دست مهربانت مينهم...

وراهي كوچه هاي پاييزي ميشويم.....

چه خيالي!!!!چه خيال محالي.....

پاييز است ديگر سبز تر ميكند اندوهت را....




+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1392 ساعت 0:6 توسط nafise |


الكي.....



گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم یاد ِ همه ی آنهایی را که با نبودنشان ،

بودنمان را به بازی گرفتند

به او بگویید دیگر او های نوشته هایم را به خود نگیرد از این به بعد او دیگر آن" او "نیست


پي  نوشت:

چه ساده فرو میریزد ،
همه ی یک ذهنیت...
حتی با یک "منظوری نداشتم




1:ته ِ این راه روشن نیست
منم مثل تو می دونم
نگو باید بُرید از عشق
نه می تونی، نه می تونم

نه می تونیم برگردیم
نه رد شیم از توو این بن بست
منم می دونم این احساس
نباید باشه؛... اما هست





2:

غم دنیاس ، دل آدم بشه حساس
وقتي عشقت تو دلش
نـــــــبـــــــاشه احــــــــســـــــــاس ...

(محمد عليزاده)


وقتی کسی به تو گفت که از ته دل دوستت دارم،
مواظب باش. چون هنوز جایی در
بالای دلش برای دیگران هست.




" بدون من هوا سرده ... الان گرمی نمی فهمی... "-





- کاش باز معلمی بودو انشایی میخواست..

روزگار خود را چگونه می گذرانید؟

تا چند خط برایش درد و دل کنم..


+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1392 ساعت 21:13 توسط nafise |


راه برگشت.....؟؟ یا پرواز......؟؟؟؟

ما ادم ها اشتباه زیاد میکنیم .....خیلی زیاد... اشتباه های کوچک و بزرگ...

اشتباه هایی که شاید اصلا به چشم نیان ویاشایدم تاوانش

اون چیزایی باشه که براشون زحمت کشیدیم تا به دستشون بیاریم ...

وقتی تو یه دوستی، تو یه رابطه‌ ، بیای قانون های دوستی تو نقض کنی....

بیای اشتباه کنی...بخوای رو راست نباشی و تمام خودتو نزاری واسه اون

دوستی هرچی هم حواست جمع باشه بازم به مشکل میخوری ...

این نقض قانونا میشه یه سنگ....یه سنگ توی راه دوستیتون....

شاید یه چند تا سنگ ریزه مشکلی درست نکنه  امـــا....

یه دفه به خودت میای و میبینی این سنگ ریزه ها راه دوستیتو بند اوردن....

حالا هرچی تلاش کنی هرچی زمان بدی شاید یه روزنه کوچیک واسه عبور محبت باز بشه امــا...

اون سد اشتباه از بین نمیره وبین اون همه خطا اون یه ذره محبت نمیتونه راهو باز کنه ......

یا باید دنبال یه راه دیگه باشی واسه دوستی یا از دوستیت دست بکشی....

اون وقته که تو میمونی و یه بن بست که خودت ساختی .....

همیشه تو یه بن بست دوتا راه وجود داره......راه برگشت.....پرواز...!!!!!

یا پرواز یاد بگیر و از سد بگذر یا راهتو بکش و برو....

اگه رفتی هیچ وقت نمیفهمی حال اون کسی که پشت سد زندونیش کردی چیه؟؟؟

هیچ وقت باخودت فکر نمیکنی شاید این راهی که بستی تنها راه عبورش بوده....

هرگز نمیفهمی چقد منتظرت بوده و تلاش کرده که سد و بشکونه....

ولی اگه پروازو یاد گرفتی و پریدی

حتی اگه زندونیت راهی نداشته باشه میتونی پروازو بهش یاد بدی


این روزا حال اون زندونی رو میفهمم ...حسش میکنم....اون انتظارو .......

همیشه سرم روبه اسمونه تا پروازو یاد بگیری....تموم سعیم اینه که سد و خرابش کنم

ولی نمیتونم ......خراب کردن این سد یه دل پراز عشق و دوستی میخواد که من دیگه ندارم

وقتی نصف قلبمو تنفر گرفته و نصف دیگه اشو.....

تنها راهم دوختن نگام به اسمونه تا شاید یه روز پروازو یاد بگیری...

این دو دلی ....این ندونستن ...این انتظار....این دو حس متضاد ...داغونم میکنه...



پ.ن:حرفمو عوض میکنم...


آرزوی کسی نباش
آرزوی آدم ها قیمت دارند
جایگزین دارند
تاریخ مصرف دارند!

 نفس نوشت:


محبت هایت را شمردم !

درست بود اما این عشقت را پس بگیر ، گوشه ندارد …


پ.ن:

نه دوستـت دارم...
نه ازت بـدم میـاد...
میانگیـن که بگیـری می بینـی

!!! مهم نيستي
( حرف دلم بود)





+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1392 ساعت 23:9 توسط nafise |


یک دقیقه سکوت

یکــــــــــــــ دقیقه سکوتــــــــــــ !

بخــاطـــــــــــرِ تمــامِ آرزوهایــــی کــه در حـــدِ یکـــــ فکـــر مانـــدنــد

بخاطـــــرِ شبـــــــ هایـــی که با انـــدوه سپری كـــردیـــم

بخاطـــرِ قلبـــی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم لِه شــــد

به خاطــــرِ چشمانـــی که همیشه بارانی ماندنــــد

یكــــــــــــــ دقیقــه سكوتـــــــــــ !

به احترامِ کسانی که شـادی خــود را با ناراحتــــــ کردنمان به دست آوردنــد

بخاطرِ صداقتـــــــ که این روز هــا وجودش فراموش شده استــــــ

بخاطـــرِ محبّتــــ که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردیـــد

یکـــــــــــــــــ دقیقه سکوتـــــــــــــ !

به خاطـــرِ حرف هایــــی که هیچ وقتـــــــ گفته نشـــد

برای احساسی که همیشه نادیــــــده گرفته شــــد


برای حرفی که در گلو موند


یک دقیقه سکوت برای فراموشی


برای تو ...

برای من....


یک دقیقه سکوت لطفا.....



+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1392 ساعت 21:36 توسط nafise |


به یاد داشته باش ...

سلام....

خیلی وقته دلم میخواست همچین چیزی بنویسم یعنی حرف دلم همینا بود که نمیدونسم چه جوری بنویسمش تا اینکه به این نوشته رسیدم ......



به یاد داشته باش :

من نباید چیزی باشم که تو می خواهی،من را خودم از خودم ساخته ام .
منی که من از خودم ساخته ام،آمال من است .
تویی که تو ازمن میسازی آرزو هایت ویا کمبود هایت هستند لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین میکند،نه ارزو هایشان .
 ومن متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی
 وتو هم میتوانی انتخاب کنی که من را می  خواهی یا نه .
ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه میخواهی
می توانی دوستم داشته باشی ،همین گونه که هستم و من هم
میتوانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم

چرا که ما هر دو انسانیم . این جهان مملو از انسان هاست پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشم
تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکم صادر کنی ومن هم .
قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروی ما ورایی خداوندگار است
دوستانم مرا همینگونه پیدا میکنن و می ستایند حسودان از من متنفرند ،ولی باز میستایند .
دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان میستایندم .
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستی خواهم داشت نه دشمنی نه رقیبی .
من قابل ستایشم و تو هم
یادت باشد اگه چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاوری که انهایی که هرروز میبینی و مراوده میکنی  همه انسان هستند ودارای خصوصیات یک انسان ،با نقابی متفاوت ،
اما همگی جایزالخطا
نامت را انسانی باهوش بگذار ،اگر انسان ها را ازپشت نقاب های متفاوتشان شناختی و یادت باشد که این رموز بهتر زیستن هستند"

"گاندی" 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1392 ساعت 21:21 توسط nafise |


ارزوی دریا..

موج ها را میبینی که تو را می نگرند....به سمت تو...

یک به یک برای رسیدن به تو ازهم  پیشی میگیرند

جلوتر میروی اماده ی به اغوش کشیدن اولین موج ....اما...

اغوشت باز می ماند.....خودش را به پایت انداخت و تمام شد،محو شد،

عمرش به اندازه ی همین ذوق چند ثانیه ای بود ، بقیه هم.....

دختر کویرم و ارزوی دریا دارم.....

غروبش را درخیالم میاورم با دستان خودم اورا میارایم....

گونه هایش،لبهایش را باگل سرخ رنگ میدهم ،موهایش را با تلالو نور جلا میدهم....

ان وقت ادای نقاشان را درمی اورم،میروم که نگاهی بیندازمش از دور...

وراندازش کنم،وای که چه زیبا میدرخشداز کنار ساحل،

دریا دروصف زیبایش چنان ترانه می خواند که ماهیان را به رقص میاورد

ارزو دارم کنارش روی تکه سنگی بزرگ بنشینم ، نگاهش کنم ،

می خواهم اندوه هایم را دردل دریا حک کنم

می خواهم ارزو هایم را در گوش نسیمش زمزمه کنم

می خواهم ارزو هایم را بر باد دهم ...........................

دیگر هیچ ارزویی ندارم.....

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1392 ساعت 0:46 توسط nafise |


شاید.....

شايد روزی به هم برسيم
كه ديگر هيچكدام را توان از نو شروع كردن نباشد ...
شايد روزی به هم برسيم كه هردو خسته باشيم
از جستجو، از، انتظار، از نا اميدی ، از سرنوشت ...
و دست روزگار چنان گرفتارمان كرده باشد
كه تنها به لبخندی و سلامی مختصر اكتفا كنيم ...
شايد آنروز تنها به چشم يك آشنای ديرين به هم بنگريم ،
نه آن معشوقی كه دل همواره پی ديدنش می تپيد ...!
شايد روزی كه به هم ميرسيم
خواسته يا ناخواسته چنان حصاری بينمان شكل گرفته باشد
كه حتی خاطرات خوش گذشته نيز قادر به برداشتن آن نباشد ...
" از چنين روزی سخت در هراسم "... 




+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1392 ساعت 12:46 توسط nafise |