اطلاعیه!!!
سلام به دوستای خودم!!!!!!
نمیدونم چی شده ولی یه سری از لینک هام حذف شدن
از دوستام میخام که اگه اسمشون از تو لینک ها حدف شده بهم اطلاع بدن
ممنون از همه تون
به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تاچند ورق خواهد خورد؟
سلام به دوستای خودم!!!!!!
نمیدونم چی شده ولی یه سری از لینک هام حذف شدن
از دوستام میخام که اگه اسمشون از تو لینک ها حدف شده بهم اطلاع بدن
ممنون از همه تون
تو بنویس...! بنویس از دلتنگی هایت..!!
از دردهایت... از هرچه دلت می گوید... بنویس..!!
دلتنگی ات را با جان و دل.. می چشم...!!...
شک می کنم تو چشم تو …گاهی به چشمای خودم
گاهی به دنیای تو و …گاهی به رویای خودم
شک می کنم وقتیکه تو امروز و فردا می کنی
وقتی که گاهی بی سبب با من مدارا می کنی
شک میکنم حتی به عشق با هر تپش با هرنفس
شک می کنم به آسمون پشت در باز قفس
وقتی که دلتنگ همیم وقتی که عادت می کنیم
وقتی که از هم خسته ایم وقتی رعایت می کنیم
…
.
شک می کنم حتی به این احساس های مشترک
گاهی به تو گاهی خودم گاهی به این احساس شک
وقتی که پشت گریه هات لبخند تو بو می کشم
وقتی که قلب گیجم و این سو و اون سو میکشم
شک میکنم حتی به عشق با هر تپش با هرنفس
شک می کنم به آسمون پشت در باز قفس
وقتی که دلتنگ همیم وقتی که عادت می کنیم
وقتی که از هم خسته ایم وقتی رعایت می کنیم
پ.ن:تردید از این دارم که عمرم قد ندهد ودلم به ارزویش نرسد
و دستانم ناکام بمیرند......
خدا رحمت کند کسی را که از روی ناچاری سلام را برای اغاز از میان واژه ها بیرون کشید .....
وگرنه چگونه عشقمان اغاز میشد........
و باز هم ســــــــــــــــــــــــــــــلام
درست گفته اند "بی چاره دلی که خوش به باران دارد"
ان روز که امدی فصل باران بود.....ولی هوا افتابی.....
ومن مثل همیشه منتظر........منتظر کسی که قرار است درباران بیاید....
مگر به ما نگفته بودند ان مرد در باران میاید.......ولی ان روز هوا افتابی بود...
باران هم نمیبارید....شاید هم قرار بود ببارد اما فراموش کرده بود.......
کسی چه میداند......!!!!!
خوب یا بد بودن اخر این بازی مهم نیست مهم این است که من این را به فال نیک گرفتم.
وگمان کردم با این که او درباران نیامد یا مثل قصه های مادربزرگم سوار بر اسب نیست
اما همان است....همان که عمری در رویا هایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است.....
همان که دوستش خواهم داشت و دوستم میدارد.....
همان که عشق را برایم معنا میکند.....همان نیمه ی گمشده ام.....
نیمه ی پنهان ماه من....
همان که میتوانم با او ماه کاملی شوم و در اسمان عشق بتابیم...
حالا ببین ماه من.....!!!!!
قرار نیست قرار هایمان را بگذاریم بر بی قراری های من......
بی قراری ایی که به خاطر پیروزی تو درجنگ بین عقل و دلم است...
بی قراری ام این است که نکنددل به تو ببندم واشتباه بگیرم تورا با نیمه ی گمشده ام
وتو بادیگری کامل شده باشی......
بی قراری ام تو هستی....
ماه من.....
تنها برکه ی نا ارامم تویی....خودت انتخاب کن......
میتوانی نقطه ای برای پایان من باشی و یا شروع یک خط جدید از دفتر خالی زندگی .....
میگویی بیا مثل کودکی هایمان بازی را از نو شروع کنیم........
من چشم بگذارم و تو قایم شو...اگر پیدایت نکردم هرچه گفتی قبول.....
حالا تو چشم میگذاری و من قائم میشوم ....اما میترسم....
میترسم از اینکه حتی اگرهم پشت سرت پنهان شوم باز تو پیدایم نکنی
نه مرا ،ونه ان سایه ی اضافه ی روی دیوار را.....
میترسم.....از بازی باتو میترسم........
پ.ن:
گاهی به" سرم "می زند
بزنم زیر
همه چیز و همه چیز !
اما
"سر"
که کاره ای نیست
این
“دل”
است که
فرمانروایی میکند
ناراحتی ات را بامن درمیان بگذار همه ی غصه هایت را میخورم و حتی اجازه نمیدهم کمی از ان بچشی....
با من حرف بزن تمام من گوش میشود برای شنیدنش.....
از خودت بگو اینبار به جای گوش جان میسپارم.....
روزهای تلخت را به من بسپار میدانم که برایت سخت نیست همانطور که غم هایت در من خلاصه میشود
و شادی هایت در دیگران.......
همیشه بودنت را می خواستم غافل از اینکه فقط وقتی غمگینی به یادمی.....
حرفی نیست اگر عمری را چشم به راهت باشم واگر سالها در خلوتم خاموشی صدای تو بپیچد..
حرفی نیست ......من نبودنت را تاب میاورم تو فقط شاد باش حتی با دیگری.....
پ.ن:هر چیزی زمانی دارد نفســــــــــــم هم که باشی دیر بیایی رفته ام.....
پ.ن: تبعید کن مرا به کشور چشات جایی که میکشی مردم رو با نگات....
پ.ن:اگــــه حوصلــــش رو نــــداری بهــــش بگــــو...
امـــــا هــــیچ وقت جوری رفتـــــار نکن که
احســــاس کنه اضـافـیه...
پ.ن:بعضی حرف ها را “نباید زد”
بعضی حرف ها را “نباید خورد”
بیچاره دل چه میکشد میان این “زد” و”خورد
پ.ن:این نیز بگذرد؛ مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی؛ مثل همه ی دوست داشتن هایی که؛
در ته صندوق خاک خورده ی زمان مخفی ماند؛ و هیچ کس نفهمیدشان؛ این نیز بگذرد، مثل زندگی …
تقصیرمن نیست......
مدادم شکسته ........دلم هم......
چه بگویم؟؟؟
مداد دلخوشیم از میان ارزوهایم ترک خورده.....
این روزها بامداد بیرنگی که از گذشته ام اورده ام زندگی را نقاشی میکنم....
اتاقم بوی دلتنگی میدهد.......نگاهم طعم انتظار.......
بیچاره دلم که باید هرروز مزه ی تلخ دوری را بچشد......
زندگی را سرد سر میکشم ان هم طعم بی هودگی میدهد و اجبار....
به زمزمه های دوردست گوش میسپارم.......
طوفان پیش روست وپشت سر پل های شکسته.....
راهی نیست جز توقـفــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
سکوت همیشه به معنی “رضایت” نیست
گاهی یعنی:
خسته ام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند، توضیح دهم
.
پ.ن:
سر سری رد شو و زندگی کن....
دقت "د ق ت " میدهد
پ.ن:
وقتی که تڪیه گاه کسی باشی
نبایـد پایت سُر بخورد….
نه اینڪه بترسی ڪه خودتـ زمیـن می خوری،
نــه...
بترسی از اینڪه ڪسی ڪه به تو تڪیه ڪرده زمیـن بخورد و
بشڪند...
پ.ن:
نه کسی منتظراست،نه کسی چشم به راه،نه خیال گذرازکوچه مادارد ماه...بین عاشق شدن ومرگ مگرفرقی هست؟وقتی ازعشق نصیبی نبری غیزازآه...؟
آیا تا به حال جوجه های پاییزی را شمرده ای؟؟؟؟؟؟
بیا برای شروع از جایی دیگرشروع کنیم......
بشماریم تعداد خوبی هارا......
بشماریم دلهایی که بدست آورده ایم.....
تعداد بخشش هاوگذشت هایی که کردیم را بشماریم......
از قلم نندازیم تعداد عصبانیت هایی که فروخوردیم
و فراموش نکنیم حتی کوچکترین مهربانی هارا.....
بشماریم لبخند هایی که برلب دیگران نشاندیم ......
بشماریم تعداد فرشتگان زمینی را که لبخند را مهمان لبانمان کردند......
جمع بزنیم عشق را واضافه کنیم کنار هم بودن را ،دوستی را،محبت را.....
بشماریم عزیزانمان را و انهایی که دوستشان داریم .....
بشماریم اشک هایی که برای همدلی از سر شوق و غم ریختیم...
بشماریم روز های انتظارمان را.......
وهیچکدام از لحظات خوب زندگی را از قلم نندازیم....
وسر اخر بشماریم دستهای نیازمندانی که گرفتیم و قدم هایی که درکارهای خوب برداشتیم......
همه ی اینهارا که بشماریم تعداد لبخند های ان "یگانه"بدست می اید
وتمام جوجه هایت شمرده میشود
این است جوجه های پاییزی من......
پ.ن:
هی مخاطب خاص ........
خاص بودنت برای خودت من مخاطبی میخواهم همرنگ خودم نه خاص......
پ.ن:
ماه منــــ ،....
نماز آیاتـــــ می خوانمـــ....
وقتــــــی گرفته ای...
بنویسم یا میخوانی.......
صدایت کنم یا میشنوی......
نمیدانم اما......
همیشه اینگونه فکر کرده ام
که بی حرف میدانی.....از چشمانم می خوانی....وسکوتم را معنی میکنی......
نمیدانم چگونه میخوانی حرف های نگفته ام را......
چگونه میفهمی نگاه تبدارم را.....وچگونه درک میکنی حسم را....
نمیدانم انگونه که میفهمی می خوانی یا انگونه که میخوانی میفهمی.....
حال میدانم نمیدانی تمام دوستت دارم هایی که هیچ موقع به دستت نرسید.....
از اشک های شبانه ام چیزی نمیدانی....!!
از دلواپسی هایم .....راز های نگفته ام.....
اصلا میدانی وقتی نیستی چه تاج و تختی به هم میزند دلتنگی؟؟؟
نمیدانم میشنوی صدای تپش قلبم را وقت دیدنت؟؟؟!!!
یا مزه ی قندی که در دلم اب میشود؟؟؟؟؟
نمیدانم ازچشمانم غم نبودنت را میخوانی؟؟
نمیدانم................
شاید خبر تکراری این روز های من این باشد که تو دیگر تکرار نمیشوی.......
دلم دراین هوای پاییزی یک کوچه میخواهد بی بن بست وبارانی نم نم .....
سکوت میکنم وحرفی برای گفتن ندارم در هوایی که تو نفس میکشی....
پاییز هوای توست وبهار من.............
نمیدانی در نبودت به دشت جنون میرود دلم....
میدانم اگر نزدیک شوم دور خواهی شد
پس دور میشوم که نزدیک بمانی......
پ.ن:
هنوزهم از بازی کلاغ پر میترسم...
میترسم بگویم "تو" واهسته بگویی "پر"
پ.ن:
من برعکس همه پشت خنده هام غمه........تو برعکس منی شادی و غمگین میزنی.....
ونه از تو شاکی نه از دیگران..........
روزهایی که پیشرو دارم را حسابرسی میکنم
شاید امروز عده ای را منها کنم.....بعضی هارو جمع ببندم
عزیزانی را به توان برسانم
امروز تقسیم بندی عاقلانه تری داشته باشم....
یادت هست گفته بودم من همینم که هستم بدون هیچ تغییری!!!!!!
این مـــــــــــــــــــــــــن که شاه شطرنج بود
گاهی اوقات بدجور تلخ میشودو خیلی هارو از خود میرنجاند.....
گاهی حسرت میخورد که با اشتباهایش"هست"را با"بود" عوض کرده است..
گاهی هوایی میشود....گاهی ته میکشد.....خسته میشود...جوش میاورد....
گاهی سکوتش معجزه میکند....گاهی فقط لبخند میزند و رد میشود تا فکر کنی نمیفهمد.....
گاهی اوقات دوست دارد داد بزند هــــــــــــــــــــــی فلانی!!!!این منم!!!!
گاهی میخواهد پرواز کند اما انگار بال هایش را بسته اند
گاهی صفر میشود تا دیگران با بودن کنارش با ارزش شوند....
گاهی اشتباه میکند....گاهی احتیاج دارد به این که یک نفر تکانش بدهد و بگوید "چیزی نشده ناراحت نباش ....."
گاهی چه اسان تماشاگر سبقت ثانیه هاست و به عبورشان میخندد...
وگاهی لحظه هارا به کام دیگران تلخ میکند وارزان میفروشد با هم بودن را...
گاهی دلش تنگ میشود...بغض میکند ....سست میشود.....به خودش دروغ میگوید....خودش را دلداری میدهد و باز به خودش تکیه میکند و بلند میشود....
گاه هم با اسمان قهر میکند هم به زمین اخم.....
گاه با کار هایش اسمان را به زمین میاورد.....
گاهی یه آه رو دوشش سنگینی میکند و گاه غصه های دیگران رو هم به دوش میکشد.
.
.
.
این شاه شطرنج چه کارها که نمیکند....
حتی بدون اسبش هم می تازد
من عاشق این شاهم....
پ.ن:
گاهي گمان نميکني و ميشود
گاهي نميشود که نميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
گاهي براي خنده دلم تنگ مي شود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ مي شود
گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ مي شود
نمیدانم وقتی میگویند دلشان تنگ است یعنی چی؟؟؟
همین حس مبهم و نفس گیری که هرلحظه با یه اه بلند همراهه؟؟؟
همین حسی که دامن گیرمون میشه اونوقتی که چیزی یا کسی را جایی جا گذاشته ایم همان دلتنگیست؟

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....
شعرهایم ناتمام مانده......اسیر دلتنگی شده ام..
اما غصه ای نخواهم خورد همه ی اشک هایم را برای شانه های تو ذخیره کرده ام....

هرکسی میخواهی باش....
این عادته مشترک همه ی انسان هاست
تونیز روزی ،ساعتی....لحظه ای...وقتی احساس کنی یک نفر دوستت دارد دلش را میشکنی....
فالگیر میگفت برایت اینده ای میبینم روشن......میگفت سفرکرده ای داری....میاید صبوری کن....
گفت پریشان حالی...ولی میگذرد......
فالش که تمام شد خندیدم....گف خنده ات برای کجای فال است؟؟؟
گفتم برای همان جایی که این فقط یک فـــــــــــــــــــــــــــــــال است!!!!!

پ.ن:
عمری تقلید شطرنج بازان حرفه ای را در اوردیم ناگاه فهمیدیم که اصلا حریفی در کار نیست
که مارا مات کند
ما مات بی حرکتی خودمان شده ایم.......
چه ساده خط خطی میکنم.......دلتنگی هایم را.....خاطراتم را....
تورا.......خط میزنم تورا بی دلیل ......بی هیاهو........
خط میکشم روی یادگاری ات......مهربانی ات.....حرفهایمان......قول هایم......
دلم خوش است دیگر چیزی ازتو برایم نمانده است
ولی حالا میفهمم.....
این مثل تمام این نیز بگذرد ها نگذشت.....
تو ماندی میان زندان خط هایم......
خط زدم تورا شاید فراموش کنم همه ی بودنت را....
ولی تو خواستی بمانی.....پس خودت را زندانی کردی میان خط خطی هایم....
خواسته یا ناخواسته.....افتادی در انفرادی قلبم و من شدم زندانبان بودنت....
بودنی شیرین و پراز خاطره......بودن از جنس حبس ابد....
من باشم یانه .....ولی تو هستی......هستی میان زندان وجودم....ومن تورا دارم میان خاطره هایی که محکومشان کرده ام.....
پ.ن:این نیز بگذرد......ولی از یه جای دیگر بگذرد.......نه از روی من........